بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام و ادب و ارادت خدمت شما عزیزان و شیعیان امیر المومنین علی علیه السلام
با یک روز ؛ عیدتون مبارک !!
جای همتون سبز ... مشهد حال و هوایی بود /
کلا روز ولادت حضرت رضا علیه السلام واسه من هرسالش یک شگفتی بوده .

یادمه همین روز بود که یک عــــــــــــــــــــــــــالمه الویه ی
خوشمزه رو خودم یک نفری درست کردم. و خداییش کارم تو این زمینه بیسته ..
هرکس مهمان کلبه ی مابوده الویه ما رو لا اقل یک بار نوش جان کرده
.
تمام بچه های مسجد و حوزه و فامیلای نزدیک رو بعد جشن ولادت آقا علی بن موسی ، تو مسجد الویه دادم.
فرهاد .... شد عبدالزهرا ...؛ دعا کنید تو آسمونا هم اسمم همین باشه .. بشه .. بمونه ... !
قطعا یکی از بزرگترین آرزوهام بود . خدارو شاکرم که این لیاقت به من عاصی داده شد /
ارزوی دیگری هم داشتم .. ! وقتی تازه شور و شعف دینداری درقلبم گل
کرده بود .. وقتی در راه رفتن هایم قدم به قدم حس خوشبختی داشتم و خودم را
غرق در نعمت و سعادت میدیدم .. همان زمانی که تازه فطرت انسانیم را در
ابتداء تکلیفم یافته بودم ،با وجود اینکه به نظر بعضی ها هنوز خیــلی بچه
بودم ... اما چیز های پاک و درجه ی یک را خوب تشخیص میدادم . اصلا نوجوان
به خاطر فطرت دست نخورده اش( اگر قبلا دست خورده نشده باشد !) حتی گاهی در
وجودش مستحبات و مکروهات متوجه میشود و ناخودآگاه برخورد صحیح میکند . من
شخصا مستجباتی که اصلا نشنیده بودم و نخوانده بودم را به عنوان یک حس
غریزی درک کرده بودم ... یکی از چیزهایی که با دیدنش از فرط شعف ! و
هیجان !! تمام وجودم به هم میریخت و کلا چند ثانیه ای در این عالم نبودم ،
قدرت دافعه و جاذبه ای بود که از ابِّهت و وقار و صلابت رد شدن یک بانوی
محجبه از مقابلم مرا کن فیکون میکرد !
با چادر ساده ی بدون طرح که روسری ای از زیرش نمایان نبود و با آن اکثر
صورتشان را میپوشاندند با همان حالی که سرشان پایین بود و راه رفتنشان با
متانت ... این حالت چنان قدرت عجیبی داشت که تمام بدنم را قبض میکرد ؛
شاید با جنس زن خیـــــلی زیاد راحت بودم، آن هم به لحاظ فضای خانوادگی مان
، اما در مواجهه با چنین مخدراتی عجیب هیبت زده می شدم ! دروغ نگویم
غالب لباسهایم خیس عرق میشد از حجب و حیای این فرشته های خادمه ی فاطمه ی
زهرا...
آرزوی دومم این بود روزی موقع سلام دادن ... ، یک چنین بانویی از من
باشد و پشت به من ، رو به گنبد ... دست راستم به روی شانه اش ... دست چپم
به روی سینه ام سلام دهیم السلام علیک یا علی بن موسی ...
وروز ولادت امام هشتم من و دختری مخدّره ، عفیفه و موقره از فرزندان
صدیقه ی طاهره چنین سلامی دادیم و زیر یک سقف زندگی مان را بر محور عشق خدا
آغاز کردیم /
وپارسال همین ولادت شمس الشموس بود که با او ... رفتیم مهمانی خانه ی پدرانش ... نجف و کرب و بلا و کاظمین ...
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست. در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
نـدهـد فـرصـت گـفـتــار بــه مـحــتــاج، کـریـم, گـوش ایـن طـایـفـه آواز گـدا نـشـنـیـده اســت
یاعلی مدد