طلبگی و هزار و یک ...

طلبگی و هزار و یک ...

بسم الله الرحمن الرحیم


×××××××××××××××××××
سرمایه محبت زهراست دین ما

ما دین خویش را به دو دنیا نمیدهیم
×××××××××××××××××××

طلبگی شغل نیست. رسالت است. مأموریت است. ادامه حرکت پیامبران الهی در طول تاریخ بشری است.

×××××××××××××××××××
غالب مطالب این تارنما قلم خود این حقیر هست و جریان کپی پیست به اینجا راهی ندارد .
×××××××××××××××××××
احتمالا به بزرگوارانی که آدرس نمیذارن جواب داده نخواهد شد .
×××××××××××××××××××
کلاً اعتقادی به تبادل لینک ندارم ؛ صلاح دونستید لینک کنید ، وبلاگ های فعال و ارزشی بدون تقاضای تبادل ، لینک خواهند شد .
×××××××××××××××××××
همسایه ی حضرت رضاییم ،هفته ای یک بار ، یک سلام به نیابت از مومنین و آشنایان سایبری هست ان شا الله.
×××××××××××××××××××
بحمد خدا روز ولادت حضرت جواد تو حرم امام مهربونی ها با یه طلبه سادات عهد یاری و یاوری بستیم و ولادت حضرت رضا رفتیم زیر یه سقف.

تنها امیدمان لبخند ‏‏صدیقه طاهره فاطمه زهرا ...
×××××××××××××××××××

عقیده دارم طلبگی جهاده ... اما همسر طلبه بودن جهاد اکبر است / خدا این کنیزای مخصوص حضرت زهرا را نصرت و تایید بفرماید .
بعضیاشون واقعاً از همه چیز زندگیشون ، از ارزوهای دنیویشون از حق و حقوقشون گذشتند تا خادمی سرباز امام زمان را کنند ... کثّرالله امثالهم /

×××××××××××××××××××


×××××××××××××××××××

چشم من و امر ولی ؛ جان من و سیّد علی /

بایگانی
میگه  هیچی نگین ولش کنید ...

بیاید کنار واسه شما زشته !!!  لباس تنتونه ! لباس پیغمبره ...

 

- آره لباس پیغمبره ، اتفاقا واسه همین ساکت نمیشم ... ، اصلا این دفعه دیگه میخوام به برکت همین لباس تا آخرش واستماصلا میدونی این عمامه ای که رو سر ما طلبه هاست کفنمونه ، همه جا  و  همیشه آماده ی آماده ... 

 پیغمبر با همین لباس جاهلا رو اگاه کرد ، با همین لباس جنگ رفت ، با همین لباسم شمشیر دستش گرفت

 اظهار عجز به پیش ظالم روا مدار       اشک کباب موجب طغیان آتش است!

یا حیدر کرار

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۰ ، ۱۷:۲۴
شیخ عبدالزهرا وثوقی
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه اونایی که حب امیرالمومنین و حضرت زهرا رو تو سینشون به امانت دارند

شب آخر دهه، شب شهادت حضرت زهرا بود ، منبر اون شب خیلی عجیب بود غوغایی کرده بود !

سید مهدی روی منبر دیگه خودشو فانی کرده بود...

از منبر اود پایین تا سوار ماشین بشه و بریم . صاحب مجلس که با مجلس امشب ارادتش به سید خیلی تجلی پیدا کرده بود  تا دم در اومدو یه پاکت پرو پیمون رو به پاس قدر دانی از زحمات این چند شب ، هدیه داد و کلی هم تشکر کرد

توی ماشین نشت و یه نفس عمیقی کشید و گفت : بعد از این دهه دیگه امشب میخوایم یه عیشی داشته باشیم ... برو به طرف لاله زار ...

اگه از قدیمیا بپرسید واستون میگن که لاله زار کجا بوده ...! جاییه که معروف بوده محل جمع شدن زنهای بدکارست

میگه من بهت زده شده بودم که چی میگه این سید ؟!!  یه عیشی بعد از این ده شب ... لاله زار چرا ...؟من خب راننده آقا بودم اصلا تربیت شده خود سید مهدی بودم .

رسیدیم لاله زار . گفت

گفت : برو جوون ترین و زیباترینشونو بگرد پیدا کن بیار اینجا ...

میگه من دیگه گر گرفته بودم  و  نفسم به زور بالا میومد ... آخه چیکار داره میکنه این سید ؟

خلاصه با همون حالم رفتم گشتم جوان ترین و زیبا ترینشونو پیدا کردم گفتم بیا که یه آقایی کارت داره ...

اومدیم به طرف ماشین نزدیک که شدیم سید مهدی شیشه ماشینو آرووم اروم داد پایین و ...

دخترم آخه این موقع شب چیکار میکنی اینجا ؟ 

دختره گفت : آشیخ تو چی میفهمی از حال ما ؟ ما بخاطر شکممونه که اینجاییم وگرنه خودمونم دل خوشی از این کارا نداریم 

راننده سید مهدی میگه سید گفت دخترم بیا جلو ... اون پاکتی رو که صاحب مجلس داده بودو  دودستی از پنجره آورد بیرون ، دستاش میلرزید ...

گفت دخترم من سیدم مادرم حضرت زهراست ، بیا این پولو بگیر ... ببین قول میدی به من که تا این پول رو داری اینجاها پیدات نشه؟!! قول بده ... قول بده ...

راننده سید میگه من با خودم گفتم این چه کاری بود که اقا انجام داد اینا مگه این حرفا حالیشون میشه ... فردا دوباره اینجاست .   اما تا چندین روز میومدم  اون محله تا ببینم چه اتفاقی میافته ! اره ... دیگه خط و خبری از اون دختره نشد

نقل میکنه که این موضوع تموم شد  پنج شش سال گذشت و خدا قسمتمون عتبات کرد، یه روز قبل از اذان ظهر که هوای خیلی خوبی بود ، آ سید مهدی قوام  رو به روی گنبد ابی عبد الله ایستاده مشغول خوندن زیارت نامه که یه آقا با شخصیت و محترم به همرای یه خانووم مجلله ی محجبه ی عفیفه و با وقار  به طرف ما اومدن  اوون خانوم موافق رعایت امر نجابت و عفت پشت سر سید واستاد و شوهرش اومد جلو ...

بعدسلام و احوالپرسی وعرض ارادت  گفت ببخشید امکان داره که خانووم من  یه چند دقیقه ای با شما صحبت کنن ؟

سید هم گفت شما شوهر ایشونید اگه از نظر شما اشکالی نداره ،مانعی نیست .

میگه اون خانووم آرووم  آرووم اومد جلو بعد یه مکثی روبندشو داد بالا و گفت منو میشناسید ؟!!!

توی حرم ابی عبدلله زیر آسمون آبی و وزش نسیم رحمت سید مهدی همینطور بهت زده ، ساکت بدون هیچ حرکتی واستاده

- من همون دختریم که اون شب اومدید لاله زار و ....

         سید فقط اشک تو چشاش جمع شده و یه نگاش به گنبد ابالفضل و یه نگاش به گنبد ابی عبدالله سرش رو به آسمونه همینطور بدون هیچ حرکتی واستاده ، انگاری هی یه چیزی زیر لبش زمزمه میکنه ... یا زهرا  ...

-آشیخ من شما رو نمیشناختم و دیگه هم نتونستم پیداتون کنم ...

 اما همینقده بدونید به برکت اون اتفاق و اون هدیه متبرک حضرت زهرا ، از اون شب به بعد من دیگه اونجا نرفتم که هیچ ، کلی از دخترایی که اونجا تو لاله زار مثل خودم بودنو جمع کردم که الان هر کدومشون واسه خودش کسی شده ...

۲۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۰ ، ۰۵:۴۷
شیخ عبدالزهرا وثوقی
نمیدونم چرا ها ؟! اما معمم که میشی مردم دوس دارن بلاخره در مورد هرچیزی هم که شده ازت یه سوالی بپرسن

البته بماند ، بعضیا هم هستن که واقعا دمشون گرم چقدر باصلابت روی بی تعصبی و بی اعتقادیشون تعصب دارن - بنده خدا ، باهم دیگه بزرگ شدیما کلی رفیق فابریک بودیم ، از وقتی که طلبه شدم که خیلی سنگین برخورد میکنه حالا هم که معمم شدم جواب سلامم نمیده

هیچ اشکال نداره ها من اینجور آدمارو دعا میکنم خدا هدایتشون کنه ! وگرنه بعدش که یه اوضاع و احوالمو با اونو امثالش مقایسه کردم کلی خوشحال شدم که بابا به برکت همین طلبگی و این نیمچه اعتقاد و حوزه و این لباس خیلی جلوترم - الحمدلله - چه از لحاظ تاهل ، چه از لحاظ علم ، چه از لحاظ ادب ، چه ازلحاظ جایگاه اجتماعی ، چه از لحاظ ... خدارو شکر همش از عنایات اهل بیته ( علیهم السلام). واقعا آدم نگاه که میکنه میبینه طرف سی سال سنشه نه ازدواج کرده نه کاری داره نه هدفی نه شخصیت و جایگاه اجتماعیی نه علمی نه ...

حالا ... حرف سر این بود که خلق الله تا میبیننت دوست دارن بلاخره یه سوالی ازت بکنن

حق هم دارن کار خوبی هم میکنن من خودم وقتی تازه با شیخا آشنا شده بودم ، شب تا صبح میشستم فکر میکردم تا یه سوالی واسم پیش بیادو برم بپرسم، اون اولا که مسجدمون تاسیس شد و ما به یه شیخ جوان آشنا شده بودیم خیلی جالب بود واسم ، یه روز برنامه استخر گذاشتن رفتیم استخر ،من چشام چهاتا شده بود از تعجب یه حالت شعف مخصوصی بهم دست داده بود با همین حال تا رسیدم خونه داد میزدم : مامان مامان امروز یه شیخ لخت دیدیم !!! ( اینم زنگ تفریح نوشتمون )

ولی خدا وکیلی بعضی از سوالا خیلی جالبه .  نشسته بودیم تو حرم یه آقا و خانوم جوان اومدن جلو . آقا انگشتشو نشون میده میگه :

- حاج آقا اینو دریارم درسته دیگه ؟ میخوام نماز بخونم

من همینطور شک زده میگم :

- سلام علیکم ، احوالات ! عیدتون مبارک ... بفرمائید ...

- هیچی حاج آقا . این انگشترمو دریارم درسته دیگه ؟! بزارمش تو جیبمم اشکال داره؟

- داداش انگشترت طلاست !!!؟؟؟؟؟  این کلا دست کردنش واسه مرد حرووومه،(یعنی گناه داره ، یعنی خدا که تورو آفریده و صاحب تویه گفته :من که این همه نعمت هارو واسه تو آفریدم از هرچیزی حلال و خوبش که به نفعته و برای سلامت روح و بدنت خوبه ،رو آفریدم این کارو نکنی ، از دستت ناراحت میشما )

- اره بابا ما گناهشو به گردنمون خریدیم ! شما فقط بفرمائید واسه نماز چیکار کنید ؟

- هیچی ، درش بیارید بزاریدش تو جیبتون نمازتون درسته انشالله !

تا دلتون بخوادم از دو مورد کیلو کیلو و تخصصی سوال میکنن !! یکی موسیقی یکی دیگه هم ... ولش کن بزار بگم از ازدواج موقت

واسه این یکی دومی اش خیلی حرف تو دلم دارم که انشالله باشه واسه پست بعدی

رفقا این شب و روزا خیلی ایام مهمیه حتما تو مراسم عزاداری شرکت کنید و این حقیر فقر رو هم دعا کنید

یا علی مدد

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۰ ، ۰۸:۵۷
شیخ عبدالزهرا وثوقی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رزو عید غدیر روز عمامه گذاری مولانا امیر المومنین علی ی زهراست ، که به دست مبارک حضرت محمد انجام شد

 هرسال در این روز طلابی که آمادگی لازم رو دارن با اجازه از علما به دست ایشان معمم میشن

این عید غدیر  ماهم بحمدالله مفتخر به پوشیدن این لباس شدیم

رفقا دعام کنید که انشالله تو این راه ثابت قدم باشم و به عهد طلبگیم پایدار

 

این چند وقته کلی جریانات جالب درباره همین موضوع واسم اتفاق افتاده که انشالله تو پست های بعدی مینوسم

 

التماس دعا یا علی

 

۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۰ ، ۱۶:۳۷
شیخ عبدالزهرا وثوقی
سر کلاس درس اخلاق نشته بودیم استاد یه حرفی زد خیلی جالب بود، اصلا مال خودخودم بودا !!!!

میگفت دنبال زمان و وقت و فرصت واسه رسیدن به برنامه های تکمیلیتون نگردید که هیچ وقت پیدا نمیکنید

میگفت نگید حالا امتحانام تموم شه بعد فلان کتاب رو شروع میکنم به خوندن ....

میگفت نگید حالا که تازه ازدواج کردم سرم شلوغه و کـــــــــــــــــــــــــــــار دارم حالا بعدا به نماز شب خوندنام میرسم

میگفت اگه تصمیم دارید کاری رو انجام بدید همین الان الان الان وقتشه

به خودم که نیگا  کردم دیدم راستمیگه ها ، کارای علمی، تبلیغی، صله رحم، خودسازی، مطالعاتی ... نمیدونم  هر تصمیمی داشته باشم باید همین امروز دنبالشو بگیرم و مصمم پاش واستم

خب خوب بود دیگه متنبه شدم اومدم دوباره یه سری به وبلاگم زدم مگه نه ؟ 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۰ ، ۱۱:۱۰
شیخ عبدالزهرا وثوقی

سلام علیکم  عیدتون مبارک  

خصوصا خواهران  بزرگوار ، زهرا باور و زهرا یاور باشید

یا حیدر

پست ولادت سال گذشته :


خدایا ما فاطمه را دوست داریم

ما حضرت زهرا ، همسر حیدر ، مادر حسن مادر حسین مادر زینب

مادر ...    اره!! مادر ابالفضل العباس مادر مهدی رو دوست داریم

 

حضرت ایت الله بهجت فرمودند : همه شیعه ها میتونن به صدیقه طاهره فاطمه ی زهرا سیده ی نساء العالمین بگن     مادر  ...   مادر   ...  مادر   ...

 

این رباعی رو یکی از رفقای شاعر و محب حضرت زهرا سروده خیلی زیباست :

 

در دایره ی قسمت او ام ابیهاها بود

یعنی به زبان ما او مادر بابا بود

او مادر عباس و او مادر زینب ، نه !

او مادر عاشق ها ، او حضرت زهرا بود

 

یه مجلسی هم رفته بودم اولش یه شعر خیلی زیبا در مدح حضرت خوندن من هم که میدونید اینجور وقتا نمیتونم خودمو کنترل کنم  زودی پاشدم و از ایشون خواهش کردم که : میشه من هم این شعر رو داشته باشم ؟

خدا خیرش بده واسم نوشت و آخر مجلس هدیش داد به من

 

تقدیم به حضرت فاطمه ، صدیقه ی طاهره و همه مادرهای خوب و محب ایشون

 

ای نام تو بهترین سرآغاز

بی نام تو لب نمیکنم باز

 

ای در شرف از همه فراتر

بر جمله ی شیعیان تو مادر

 

بانوی شفاعت قیامت

ای معنی صبر و استقامت

 

ای آیت فهم و درک و بینش

خلق تو دلیل آفرینش

 

ای معنی دین ، تمام ایمان

ای ترجمه ی تمام قرآن

 

تو روح عظیم کبریایی

تو شیر زن شیر خدایی

 

ای بانوی بانوان عالم

وی فضه ی تو شبیه مریم

 

در خطبه عشق ، ذوالفقاری

چیزی ز علی تو کم نداری

 

بانو تو سراپا همه عشقی

الگوی دو بانوی دمشقی

 

تو یاور سردار حسینی

تو مادر زینب و حسینی

 

ای لشگر عشق را تو سردار

ای قوت بازوی علمدار

 

ای اشک تو دانه های الماس

ای ذکر شبانه روز عباس

 

ای بانوی پاک آسمانی

آبی و زلال و بیکرانی

 

ای یاد تو مونس روانم

ای مادر خوب و مهربانم

 

من عبد توام  ببین اسیرم

ای کاش برای تو بمیرم

 

من از ته دل زدم صدایت

ای در دل من صحن و سرایت

 

ای رفته زفرش تا ثریا

ای نام تو دلنواز زهرا

 

التماس دعا

۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۰ ، ۱۵:۲۸
شیخ عبدالزهرا وثوقی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جمعه با بچه های حوزه رفتیم کاشمر . خودمونیما اردو هم خیلی حال میده ! صبح سات 7 دو تا اتوبوس پر از شیخ و طلبه از خدمت امام رضا جون  به سمت دوبرادر امام رضا جون حرکت کردیم . سید حمزه و سید مرتضی ( علیهما السلام ) .

باور کنید یه لحضه با خودم گفتم آخه چرا این خلق الله نا آگاه اینقده چسبیدن به شمال ؟ بالام جان شمال خوبه ،  قشم خوبه ، کیش خوبه ، ولی چند بار ؟

من یکی دیگه اینقده که این راه مشهد شمال رو رفتم وجب به وجبشو حفظم ! تا دو روز تعطیلی میشه زود جیمفنگ به طرف دریا بعدشم دوتا قُطه  تو دریا و گاز بگیر این همه راهو برگرد . تازه با اون وضع خیط شمال و کنار دریاش.

این همه جاهای دیدنی تو ایرانمون داریم که باور کنید مثل شونو هیچ جا پیدا نیم شه کرد .

چرا. یکی قشنگ اکثر جاهای دیدنی کشور خودش نه ،همین استان خودشو بشناسه و دیده باشه بعد بره تایلند ! بعد بره سنگاپور ، بعد بره مالزی . همین تایلند.  باور کنید طرقبه مشهد ما دیدنی تره .

شهری که زائراشو میبرن  کوچه های درب و داغون و پر اشغال از یه طرف وضع افتضاح فرهنگی و فسادش از یه طرف ، بعد خیلی جالبه میگن ما به دستور قرآن عمل میکنیم که میگه ( فسیروا فی الارض ) . بابا خدا بعضی هارو آفرید که فقط توجیه کنن . حالا طرف خودشم میدونه چیکاریه ها !

 

خلاصه حیف نیم تونم براتون زنده منبر برم وگرنه یه منبر نمایانی ایراد میکردم و تهش یه روضه و سلام و دعا  بعدش چایی روضه و احتمالاً هم شام در خدوتتون بودیم

خب داشتم از کاشمر میگفتم : هنوز به محل استقرارمون که مدرسه علمیه امام صادق که به مدرسه عتیق معروف بوده ، نرسیده بودیم یهو یک پراید بوق بوق اتوبوسو نگه داشت و اومد خوش آمد گویی که بله به شهر ما خوش اومدینو خلاصه که ما هم به عنوان یه کاشمری اگه کاری از دستومون برمیاد در خدمتیم . بابا ما کفون برید از صفا ی این شهرستونی ها . تازه یه جا این تعجب ما به اوجش رسید اون هم وقتی بود که از اتوبوس پیاده شدیم  به جای این جمله ( اخطار ، توجه بر پدر و مادر کسی که اینجا پارک کنه لعنت و پارک = پنچری ) که جلوی پارکینگاشون بعضی از مثلا بافرهنگ های شهری مینویسن نوشته بود : (  شما که خوبید جلوی درب منزل ما پارک نفرمائید ) .

جونم براتون بگه که تو مدرسه علمیه مستقر شدیم وبعد  ناهار و یه استراحکی رفتیم مقبره شهید مدرس . خیلی جای با صفایی بود ، آستان قدس هم به دستور آقا خوب به اونجا رسیده . اتاق برای اسکان داشت شبی 5 تومان !  بعد یه حلقه معرفت درباره زندگی و سیره شهید مدرس، یه آقایی اومد به حاج آقا ( رئیس مدرسه مون ) گفت که یه عرضی داشتم .

–    بفرمائید

– یه خواهشی ،می خواستم بگم اگه میشه لطف کنید امروز ظهر ناهار رو توی رستوان بنده مهمون ما باشید

 

بابا اینا دیگه کی بودن ، یه آن به خودم گفتم واقعا اونقده وظیفه سربازی امام زمانتو درست انجام میدی ؟ آخه این مردم اگه احترامی سر ما بزارن نه به خاطر خود ماست ، فقط به خاطر اینه که اسم سربازی حضرت ولی عصر بالامونه . یککم احساس خطر کردم که نکنه فردا جلومو بگیرن بگن ما به شما آبرو دادیم مردم به خاطر شهرتتون ، احترامتون کردن ولی شما وظیفتو درست انجام ندادی ؟! 

البته این احترام واسه یه عده واقعا حقه ، باور کنید من دیدم طلبه ای رو که واقعا نماد حفظ و ترویج و تبلیغ شیعه هست . از خواب و خوراک خانواده و ... حتی پولش برای اسلام مایه میزاره . خب واقعا این طلبه ها واجب الاحترامن .

شب جمعه بعد دعا کمیل و یه روضه مختصر کنار مضجع شریف امام زاده سید همزه زود یه شام زدیم و اماده واسه استخر !   استخر رو اختصاصی کرایه کرده بودن رفتیم تو استخر و  شلوغ بازی !

بچه ها توی جکوزی نشسته بودن ماهم شلنگ آب یخو گرفتیم بالاشون! هرکی از اونجا رد میشد یه هُل مختصر دریافت میکرد و شیرجه تو آب یخ

فردا صبحش رفتیم سید مرتضی ؛ تقریبا روی دامنه کوه بود . دور تا دورش درخت های بلند و آبادی و مغاه . رفتیم تو و یه سلام دادیم و نشستیم جاتون خالی یه آقا سیدی از همونجا نشست واسمون مناجات خوندن و از حضرت ابالفظل خوندن:

 

 ای ماه بنی هاشم خورشید لقا عباس

ای نور دل حیدر شمع شهدا عباس

با محنت و درد و غم ما رو به تو آوردیم

دست همه ما گیر ، ای دست خدا عباس

 

نمیدونم شما ها چقده حرفای منو می فهمید  ؟ چرا الحمدلله براهمتون باید یه چند باری پیش اومده باشه که لذت جذبه یکی از اهل بیت رو تجربه کرده باشید  ؛ ولی آقا سید واسه کسایی که این حرفا رو انکار میکنن این شعرو از حافظ میخونه :

 

ما ، در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

 

تاحالا پشت یه هیوندای 200 ملیونی نشستین ؟

شما رو نمیدونم ولی من نشستم ! بعد که سوار ریوی پدر جون شدم فکر کردم ماشین خرابه ! اصلا حال نمیداد دیگه با ریو رانندگی کنی !!

کسی که لذت عشقبازی با خدا و این خاندانو چشیده باشه خیلی چیزا واسش عوض میشه . البته شک نکنید که بدون حبّ حضرت محمد ، حبّ حضرت زهرا ، بدون ولایت علی بن ابی طالب و اهل بیت به خدا هم نمیشه رسید این سنت خداست . بکم یسلک الی الرضوان

 دعا کنید ما از همون کسایی بشیم که  کام گرفته از این عشق هستن .

از اونجایی که وصیت کردن به هر مسلمون مکلف واجبه به مادرم گفتم اگه یه موقعی قبل از اینکه ازواج کنم افتادم مردم زیر عکسم ننویسید جوان ناکام ها . ما کاممونو گرفتیم و ان شا الله داریم ادامش میدیم.

بله . خلاصه اینکه تجربه جالبی بود ، مردم کاشمر هم مردم با صفایی بودن ؛ صمیمیت و بی ریایی وپاکی و نورانیت تو مردم شهر ها ی کوچیک و روستا ها بیشتر دیده میشه . خدا حفظشون کنه مهمون نوازی کردن ماکه غیر احترام چیزی ندیدیم  ازشون.

آها یادم شد اینو بگم ؛ یه نشستی با مسئول این بقاع متبرکه و مدارس علمیه کاشمر که ایشون هم یه روحانی بود داشتیم ، ایشون یه آمار جالبی از وقف توی کاشمر میداد . میگفت : 67% کاشمر وقفه ! امسال هم از 94 وقف خراسان  تقریبا 60 تا از وقف ها از کاشمر بوده ! واقعاً دستمریزاد .

این هم از اردوی کاشمر.

یا علی مدد التماس دعا

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۸۹ ، ۱۸:۰۳
شیخ عبدالزهرا وثوقی


بعضی ها...

بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند

بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند

 بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند

بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند

 بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند

 بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند

 

یه دوسالی میشه که این جملات رو من کاملا حس میکنم ، یعنی اون رفیق شیش و فابریکت هم یه جا میزنه به در بی  وفایی

بعد از حضرت ولی عصر ( روحی و ارواحنا العالمین فداه ) که هرکجا که باشی و هروقت هواتو دارن  فقط یه نفر میتونم از جملات بالا استثناء کنم کسی نیست جز:

مامانجونم ننجونم  امٌ عبدالزهرا  خدا خیرش بده به خاطر طلبگی من از خیلی ها تا حالا تعنه و چرت و پرت شنیده ! . خیلی خوبه خدا حفظش کنه . همون کسی که اول با طلبه شدنم مخالف بود الان تنها کسیه که  خستگی های حاصل از درس و بحث و تعنه های مردم چه خودی و غیر خودی که به تنم میشینه رو  با یه چند دقیقه حرف زدن میتونه از بین ببره

بچه ها بیاید قدر پدر مادرامونو بدونیم - اگه الان هر روز که مادرتونو میبینید دستشو نبوسید فردا حسرت میخورید ها  ، اگه الان هر روز  روی پدرتونو نبوسید فردا حسرت میخورید ها !

وجود پدر و مادر نعمته چه برسه به اینی که مامان  بابا های ما اهل نماز ، روزه ، حج ، حجاب ، عفاف ، غیرت ، بکاء بر ابی عبدالله ، شرکت تو مراسم مذهبی و ... هستند .  که دیگه قدرشون رو بایستی خیلی دونست و براشون دعا کرد

خدایا مامان باباهامونو  حفظ کن

خدایا از گناهاشون بگذر

خدایا از نعمت هات بهشون ارزونی کن

خدایا اون ها رو از ما راضی بدار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۸۹ ، ۱۹:۰۸
شیخ عبدالزهرا وثوقی
 سلام رفقای گل بچه شیعه های حیدری

۹ ربیع الاول

در فضیلت این روز احادیث و اخبار زیادی داریم ،که در این روز مستحبه شاد بودن لباس شاد پوشیدن و ...

 هر جا نگری سرور و شادی بر پاست
آثار  تولی  و تبری  پیداست
بر شیعه ی خود به کوری چشم عمر
عیدی بدهد علی که عید الزهرا ست



 

حضرت شجاع الدین فیروز ابولولو کیست ؟  

 نامه حضرت ابولولو به عمربن خطاب.

روز واقعه.   

 سرانجام حضرت ابولولو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۸۹ ، ۱۳:۳۱
شیخ عبدالزهرا وثوقی

آورده اند که گوهر شاد خاتون همسر شاهرخ تیمورى زنى مومن و پارسا بود

۱ - مى خواست در کنار حرم امام رضا علیه السلام مسجدى بنا کند . چون مى خواست عمل صالحى انجام دهد به همه کارگران و معماران اعلام کرد دستمزد شما را دو برابر مى دهم ولى شرطش این است که فقط با وضو کار کنید و در حال کار با یکدیگر مجادله و بد زبانى نکنید و با احترام رفتار کنید. و اخلاق اسلامى و یاد خدا را رعایت کنید .

۲ - روایت کرده اند که گوهر شاد روزى طبق معمول براى سرکشى کار ها به محل مسجد رفت . در اثر باد مقنعه و حجاب او کمى کنار رفت و کارگر جوانى چهره او را دید . جوان بیچاره دل از کف داد و عشق گوهر شاد صبر و طاقت از او ربود تا آنجا که مریض شد و و بیمارى او را به مرگ نزدیک کرد.
مادرش که احتمال از دست رفتن فرزند را جدى دید تصمیم گرفت جریان را به گوش ملکه گوهر شاد برساند .وگفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نیست . او موضوع را به گوهر شاد گفت و منتظر عکس العمل گوهر شاد بود.

ملکه با خوشرویى گفت این که مهم نیست چرا زودتر به من نگفتید تا از ناراحتى یک بنده خدا جلو گیرى کنیم ؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من براى ازدواج با تو آماده هستم ولى فبل از آن باید دو کار صورت بگیرد . یکى اینکه مهر من چهل روز اعتکاف توست در این مسجد تازه ساز . اگر قبول دارى به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جاى آور. و شرط دیگر این است که بعد از آماده شدن تو . من باید از شوهرم طلاق بگیرم . حال اگر تو شرط را مى پدیرى کار خود را شروع کن.

جوان عاشق وقتى پیغام گوهر شاد را شنید از این مژده حالش خوب شد و گفت چهل روز که چیزى نیست اگر چهل سال هم بگویى حاضرم . او رفت و مشغول نماز در مسجد شد به امید اینکه پاداش نماز هایش ازدواج و وصال گوهر شاد باشد .
روز چهلم گوهر شاد قاصدى فرستاد تا از حال جوان خبر بگیرد تا اگر آماده است او هم آماده طلاق باشد . قاصد به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام مى شود و ملکه منتظر است تا اگر تو آماده هستى او هم شرط خود را انجام دهد .
جوان عاشق که ابتدا با عشق گوهر شاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز کام او را شیرین کرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگو اولا از تو ممنونم و دوم اینکه من دیگر نیازى به ازدواج با تو ندارم.
قاصد گفت منظورت چیست ؟ مگر تو عاشق گوهر شاد خانم نبودى ؟؟ جوان گفت آنوقت که عشق گوهر شاد من را بیمار و بى تاب کرد هنوز با معشوق حقیقى آشنا نشده بودم ولى اکنون دلم به عشق خدا مى طپد و جز او معشوقى نمى خواهم . من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام مى گیرم . اما از گوهر شاد هم ممنون هستم که مرا با خداوند آشنا کرد و او باعت شد تا معشوق حقیقى را پیدا کنم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۸۹ ، ۰۹:۱۴
شیخ عبدالزهرا وثوقی